تبليغاتX
سخن نو

سخن نو

غفلت

 

سنگ تر از سنگ!

داوود – علیه السّلام – دل های سخت جفا کاران را نرم می گردانید.

به موعظت و نصیحت ،چنان که آتش ،آهن را نرم

می کند،وحال آن که آهن نرم گردانیدن

به نسبت با دل های سخت

هیچ صعوبتی ندارد،

ودشواری

در دل های

سخت ،نرم کردن است ؛

که دل غافل سخت تر است از سنگ،

که سنگ اگرچه سخت تر است ازآهن،زیراکه

آتش آهن را نرم می کند،امّا سنگ را آهک کند یا بشکند

امّا نرم نکندو دل از همه سخت تر است به نصّ الهـــــــــــــــی.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 23:44  توسط عبادا... کفیلی  | 

عشق ومحبت

 

شیفته ی عشق

بشر حافی گوید:ازبازار بغداد می گذشتم ،یکی را هزار تازیانه

بزدند که آه نکرد!آن گاه اورا به زندان بردند ،ازپی

وی برفتم،پرسیدم این زخم بهر چه بود؟گفت:

ازبهر آن که شیفته ی عشقم !گفتم:

چرا زاری نکردی تا

تخفیف دهند؟

گفت:

معشوقم به نظاره

بود!به مشاهده ی معشوق

چنان مستغرق بودم که پروای آزار بدن

نداشتم،گفتم:آن دم که به دیدار بزرگ ترین معشوق

رسیده بودی چون بودی؟همان دم نعره ای بزدوجان نثاراین سخن کرد!

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 23:40  توسط عبادا... کفیلی  | 

ظلم

اکنون تنها خدا ماند

دهقانی دراصفهان،به درخانه ی خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت.

باخواجه ی سراگفت که با خواجه بگوی که:

خدابیرون نشسته است باتو کاری دارد.اوباخواجه بهاءالدین بگفت؛

به احضار اوفرمان داد.چون درآمد،پرسید:که

تو خدایی ؟ گفت آری ! گفت : چگونه ؟  گفت  : من پیش از این

 ده خدا ، باغ خدا و خانه ی خدا بودم. نایبان و

عاملان تو،ده وباغ وخانه ازمن به ظلم بگرفتند ،اکنون تنهاخداماند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 23:36  توسط عبادا... کفیلی  | 

وظیفه شناسی

حدیث مردان راه 

مردی را قرضی افتاده بود ،به در دوستی آمد ودر بزد .آن جوان مرد

بیرون آمد و او را در کنار گرفت  و نیکو بپرسید  و گفت :چرا رنج

برگرفتی؟گفت:وامکی برمن جمع شده است ودل مشغول می باشم .

گفت:چه مقدار؟گفت:چهارصد درم.جوان مرد در خانه رفت و کیسه ای

بیرون آورد ،دراو چهارصد درم بود،نه کم و نه بیش و بدو داد واورا

گسیل کرد و خود درخانه آمد وگریستن گرفت .

یکی اورا گفت:چرا می گریی؟اگر نخواستی ،نبایستی داد.گفت:نه از

بهر آن می گریم که چرا دادم،از بهر آن می گریم که چرا حقّ دوستان

خود نگزاردم و مراعات نکردم و تیمار وی نداشتم تا وی را حاجت

آمد به خانه ی من آمدن و سئوال (درخواست )کردن و روی خود

بدام سئوال زرد کردن و شرم داشتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 0:49  توسط عبادا... کفیلی  | 

تورکی ضرب المثللر

 

ساغ ال وئره نی،سول ال گره ک بیلمه سین.

(تظاهرومنت گذاشتن درنیکی واحسان کار پسندیده ای نیست.)

ساققال دافیض اولسایدی،کئچی پیشنمازاولاردی.

(صرف ریشن داشتن ،دلیل برتری نمی شود.)

سامان آلتینا سوجالاییر.

(می خواهدفتنه ای پنهانی برپاکند)

سایماز ایت ،آدامی دوتار.

(به آدم مرموزوبه ظاهر صبور،اعتماد نکن.)

سلامت باشین،آغریسی اولماز.

(ماجراجوئی خالی ازضرروزیان نمی تواند باشد.)

شاه دان،شیرد ن،شاعردن اوزاق اولماق.

(شاعرهم مثل هرصاحب قدرتی می تواند تورا تحت تسلّط خوددربیاورد.)

شریکلی قازان،گئج قاینار.

(کاری که مسئول یاذینفع متعدد داشته باشد دیربه نتیجه می رسد.)

شیطان کارخاناسی،بوش قالماز

(برای کارهای خلاف وشیطانی ،داوطلب زیادی پیدامی شود.)

شیللاق آتان ائششه گین،یوکون آغیرچاتار لار.

(آدم ناسازگار به دردسرمی افتد.)

صاغیرین بیرآللاهی وار،ده ده لی نین ایکی؟

(بین فقیر و غنی این چنین بی رحمانه نباید فرق گذاشت .)

صنعت ،قیزیل اوزوک دیر .

(صنعتگر درهرجائی ازآسایش واکرام برخوردار است.)

طاقچااولان دا،بوقچا اولماز.

(روزگار،دلخوشی هاورفاه رابه طورتمام وکمال به کسی نمی دهد.)

طاقچابوقچانی توکیب .

(همه جارا به هم ریخته.یا:گقته ها وناگفته هارا برزبان آورده.)

طویا گئدن ،یاساداگئدر.

(کسی که درسود یادرکار خیر کسی خودرا سهیم می داند

درضرر وگرفتاری اوهم بایدخودراسهیم بداند.)

طوی دئییبلرکه،آدامین باغری چاتلاماسین.

(عروسی برخلاف ظاهرفریبنداه اش ،سراپادردسر وزحمت ،

خرج داشتن نیرووتدبیر فراوانی است.)

ظالیمین چراغی سحره قدریانماز.

(ظلم وجور پایدار نمی ماند)

عاشق اولان فکور اولار.

(عاشق عیب معشوق را نمی بیند.)

عاشق هایا،ملاّوایا

(هرکسی طالب بازارگرمی خود می باشد.)

عالم گیه ر چیت تومانی داماقلی ،من گیه رم یتیم کاتان یاماقلی.

(ازمحرومیت های غیرعادی رنج می برم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 0:35  توسط عبادا... کفیلی  | 

ظلم

 

سلطان محمود پول دوست

مورّخان درباره ی سلطان محمود وتعصّب دینی وعقیدتی

اوسخنان گوناگون گفته اند .ولی ازعیب های

اومال دوستی وپول دوستی اش را

نکوهیده اند ودروی چیزی

نبودکه مایه ی

عیب جویی

شود،

جزاین که به

وی خبر دادندکه

درنیشابورمردی توانگراست.

پس فرمان داداورابه غزنین حاضر آوردند

وسلطان روی به وی کردوگفت :به ماخبرداده اندکه تو

قرمطی وملحدشده ای!مردگفت :من قرمطی

نیستم ولی مال فراوان دارم،هرچه

میخواهی ازآن برگیرند ولی

این نسبت راازروی

من بردارند؛

سلطان مال کلان از

وی بستد،ونامه یی بااونوشت

که اعتقادش درست و دینش استوار است .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:4  توسط عبادا... کفیلی  | 

ظلم

                                                         

قاضیان هرزه درای

                  آن  شنیدی  که  در دهی پیری               خورد ناگه زشحنه یی تیری

                  رفت درپیش قاضی آن درویش               گفت:بنگرمرا چه آمد پیش؟

                  شحنه  سرمست  بود د رمیدان               تیری افکند و زد مرا برجان

                  قاضی اورا بگفت ا ز سر خشم               قلتبانا  نگه  نداری     چشم؟

                 جفت  گاوت  به  شحنه ی ده  ده              وزچنین دردسربه بنفس بجه

                  تا دل   شحنه بر تو گردد خوش               ورنه اندر زند به جانت آتش

                  گفت: گشتم  به  حکم  تو راضی             چون بود خصم،شحنه و قاضی

                  ای  ملک  سیرت  فلک      سیما             ملک  دنیا به تست درد  و دوا

                  زین  چنین   قاضیان هرزه درای             خلق را گوش کن ز بهر خدای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:55  توسط عبادا... کفیلی  | 

ظلم

 

 

ببین باتوچه هاکنند

ابراهیم نام،دیوانه ای دربغدادبود.روزی وزیرخلیفه اورابه

دعوت برده بود.ابراهیم خودرادرآن خانه

انداخت.قرص  جوی به دست ابراهیم افتاد ، بخورد .زمانی

بگذشت ،گفتند:یاقوتی سه مثقالی گم شده

است.مردم را برهنه کردند ،نیافتند.ابراهیم وجمعی دیگررا

درخانه کردند.گفتند:شما به حلق فروبرده

باشید.سه روزدراین خانه می باید بود تا از شما جداشود.

روزسوم خلیفه اززیرآن خانه می گذشت ،

ابراهیم بانگ زدکه:ای خلیفه!من دراین خانه قرص جوی

خوردم،سه روزاست محبوسم کرده اند که

یاقوتی سه مثقالی بردی؛توکه آن همه نعمت های الوان

خوردی وبه زیان بردی (ببین)باتوچه کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:47  توسط عبادا... کفیلی  | 

شوق

 

دیدار باخدا

گویندعارفی قصدحجّ کرد،فرزندش پرسید:پدرکجا می خواهی بروی؟

گفت:به خانه ی خدایم ،پسربه تصوّر آن که هرکس

به خانه ی خدا می رود اوراهم می بیند!

پرسید:پدرچرامراباخود نمی بری؟

گفت:مناسب تو نیست ،پسر

گریه سر داد.پدررا

رقّت دست داد

واورابا

خود

برد،

هنگام طواف

پسرپرسید:پس خدای ما

کجاست؟پدرگفت:خدادرآسمان است !

پسربیفتادوبمرد!پدروحشت زده فریادبرآورد:

آه پسرم چه شد؟!آه فرزند دل بندم کجا رفت؟از گوشه ی

خانه صدایی شنید که می گفت:توبه زیارت خانه ی خدا آمدی وآن

را درک  کردی ، او به  دیدن  خدا  آمده  بود  و  به  سوی  خدا  رفت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 10:34  توسط عبادا... کفیلی  | 

شوق

زنده بلا،مرده بلا

به عیسی- علیه السّلام –گفتند:چرازن نمی خواهی ؟فرمود :

به چه کارمن می آیدزن؟گفتند:برای آن که اولادبرای

توبیاورد.فرمود:

چه می کنم فرزندان را که اگرزنده باشند،باعث فتنه ی

من گردند واگر بمیرند،سبب اندوه من شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 10:29  توسط عبادا... کفیلی  | 

بخل وحسد

یانان به اندازه ی درده،یادربه اندازه ی نان کن!

آورده اند که:درعصر سلطان سنجردرویشی ازبهر سئوال(تقاضای پول)

به درسرای توانگریرفت.سرایی مشید(استوار)ودروازه ای بلند ودیوارهای

مزخرف(طلااندود)دید.درویش به خوداندیشید که صاحب این همه اسباب

ماراچیزبسیاری خواهدداد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:36  توسط عبادا... کفیلی  | 

دنیادوستی

روباه خانه داردوعیسی ندارد

درحکایت آمده است که روزی عیسی – علیه السّلام- به جایی می گذشت.

روباهی دیدکه ازسوراخی بیرون آمدوباز درسوراخ رفت.عیسی گفت:

روباهراجای است وعیسی رانه،چون قوم اواین سخن بشنیدندگفتند:یانبی الله

اگرخواهی تاتوراخانه ای برآریم تادرآن جاآرام گیری.عیسی گفت:

مرامال نیست.گفتند:مابامال خویش برآریم.

گفت:شمامال گردکنیدتاشمارابگویم کجابرآرید.دیگرروزمال بیاوردندوپیش

اوبنهادند.اوبیرون آمد.به کرانه ی دریابه موجگاهی.

گفت مرااین جاخانه ای بناکنید.

گفتند:یانبی الله برگذرموج خانه چگونه بناتوان کرد،عیسی گفت:

این دنیا هم چون موجگاه است که فانی است وزودبگذرد.

باقی،آن جهان است ،خانه وآرامگاه بدان جهان بایدساختن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:15  توسط عبادا... کفیلی  | 

دزدمرد

 

دزدمرد

دربغداددزدی را آویخته بودند.جنیدبرفت ،وپای اوبوسهداد.

ازاوسئوال کردندکه سبب این کارچیست ؟گفت:

هزاررحمت بروی بادکه درکار خود

مردبوده است،وچنان این کار

رابه کمال رسانیده است

که سردرسرآن کار

کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:8  توسط عبادا... کفیلی  | 

جوان مردی وایثار

 

بروکه قدّت رانبینمت

مرحوم تختی به قدری دررفتاروکرداربی نیازبودکه برای بعضیها

باورکردنی نیستوحجب وحیایش بی نظیربود.یادم میآیدروزی

یکی ازدوستانش پیشنهاد کرد!من یک چلوکبابی لوکس

تأسیس می کنم واسمش راتختی می گذارم.توهم

روزی یکیدوساعت حوالی ظهربه آن جا

سری بزن وبرو.پنجاه درصدسهم آن

راهم  به تومنتقل می کنم.

به هنگام طرح این پیشنهاد،رنگ و

روی تختی سرخ شد.دست هایش راازناراحتی

به هم مالید وبعدگفت :بروکه قدّت را نبینم.

واین حدّاکثرناسزایی بود که تختی به هنگام عصبانیت

فراوان ذکرمی کرد و معنایش آن بودکه نمی خواهم ببینمت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:2  توسط عبادا... کفیلی  | 

جوانمردی وایثار

 

مهمان دوستی حضرت علی(ع)

آورده اند که:روزی امیر المؤمنین علی راــ رضی الله عنه ــ دیدند که

می گریست .ازاوسئوال کردند که سبب گریستن چیست؟گفت:

ازاین بتر(بدتر)چه باشد که هفت روزاست که مرا

مهمان نیامد،وخانه ی من ازبرکت ضیف

(میهمانی)محروم بود.واین از

غایت کرم ومروّت و

شرف اوبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:22  توسط عبادا... کفیلی  | 

طبیب نمایان ناشایست

 

طبیب نمایانِ ناشایست

طبیبی رادیدند که هرگاه به گورستان رسیدی ردابرسرکشیدی.

ازسبب آن سئوال کردند ،گفت:ازمردگان این گورستان

شرم می دارم زیرابرهرکه می گذرم شربت من

خوردست ودرهرکه می نگرم از

شربت من مُردست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:7  توسط عبادا... کفیلی  | 

درست کاری

                                                               

بهترین دوستان شیطان

شخصی شیطان رادر خواب دیدوپرسید که:کدام طایفه را دوست تر داری؟

گفت:دلّالان را.پرسید:چرا؟گفت:ازبهرآن که من به سخن دروغ از

ایشان خرسندبود م،ایشان سوگنددروغ رانیزبدان افزودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:3  توسط عبادا... کفیلی  | 

دنیا دوستی

درحکایت آمده است که روزی عیسی – علیه السّلام- به جایی می گذشت.

روباهی دیدکه ازسوراخی بیرون آمدوباز درسوراخ رفت.عیسی گفت:

روباهراجای است وعیسی رانه،چون قوم اواین سخن بشنیدندگفتند:یانبی الله

اگرخواهی تاتوراخانه ای برآریم تادرآن جاآرام گیری.عیسی گفت:

مرامال نیست.گفتند:مابامال خویش برآریم.

گفت:شمامال گردکنیدتاشمارابگویم کجابرآرید.دیگرروزمال بیاوردندوپیش

اوبنهادند.اوبیرون آمد.به کرانه ی دریابه موجگاهی.

گفت مرااین جاخانه ای بناکنید.

گفتند:یانبی الله برگذرموج خانه چگونه بناتوان کرد،عیسی گفت:

این دنیا هم چون موجگاه است که فانی است وزودبگذرد.

باقی،آن جهان است ،خانه وآرامگاه بدان جهان بایدساختن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:57  توسط عبادا... کفیلی  | 

طنز

 

طنز

 

غذاراازطرف خودتان بردارید.

این ازجمله مواردی است که هیچ

کس به کمک شما احتیاج ندارد.

 

غذای تان را خوب بجوید.

هرچقدرفعالیت فک  زیرین تان درهنگام غذاخوردن

بیشترباشد،

چندساعت بعد،مدت اقامت تان دردستشویی

کمترخواهدشد.

 

هنگام خوردن غذاملچ ملوچ نکنید

میزانرضایت تان از غذارامیتوانید

باروش های متمدنانه تری هم ابرازکنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:6  توسط عبادا... کفیلی  | 

کوه پرسید

 

کوه پرسید

 

کوه پرسیدزرود،

زیر این سقف کبود 

رازماندن درچیست؟

گفت:در رفتن من،

کوه پرسید :ومن؟

گفت:درماندن تو،

بلبلی گفت ومن؟

خنده ای کرد وگفت :

درغزلخوانی تو،

آه از آن آبادی که در آن

بلبل سرگشته سرش رابه

گریبان ببردونخوانددیگر!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:30  توسط عبادا... کفیلی  |