یادی از فایز
اگر صد تیر ناز از دلبر آید
مکن باور که آه از دل بر آید
پس از صد سال بعد از فوت فایز،
هنوز آواز :دلبر دلبر آید
چو مرغی مثل من بی بال و پرنیست
دریغا!همپومن،خونین جگر نیست
فتاده فایز اندر دام صیاد،
رهائی یافتن بهرم دگر نیست!
خوشا روزی که گل بودی و بلبل
توگفتی :صبر کن ،کردم تحمل
الهی!دشمن فایز بمیرد . . .
گل از بلبل بروید ،بلبل از گل
در این دنیا بسی اندوهناکم ،
که از دنیا نباشد هیچ باکم
یقین روز ازل تقدیر فایز
به آب غم عجین گردیده خاکم !
اگر هنگام مردن دلبر من ،
نهد از مهر ،بر زانو سر من ،
بگیرد یار ،فایز را در آغوش ،
بسا آسان رود جان از تن من ،
قدت گل،قامتت گل،کفش پا گل
سخن گل،معرفت گل ،مدعا گل
به گل چیدن برآمد یار فایز،
سر و گردن گل و ،نشوو نما گل
ستم برمن مکن شاخ نباتم
ستم برمن مکن تا در حیاتم
ستم برمن مکن ای یار فایز
پشیمان میشوی بعد از وفاتم
سحر گاهان که مشغول نمازم،
زدروازه در آمد سرو نازم
که فایز «قل هوالله احد »خواند!
خداوندا !گنهکارم ،چه سازم ؟
زره پوشیده ای ،با من به کینی ؟
کشی مارا و خود تنها نشینی؟
مکش فایز،بترس از خون نا حق،
مکن بد با کسی ،تا بد نبینی!
شده خاموش ،شمع محفل من
دریغا!زحمت بیحاصل من
کسی از حال فایز با خبر نیست،
بجز من دانم و داند دل من!
اگر از رخ ،براندازی نقابت ،
کند مردم خیال آفتابت . . .
از این پوشیده ئی رخ ،یار فایز،
که ترسی شب کسی بیند بخوایت !
خروس !از هرزه خوانی دست بردار،
که گردد نازنین ،از خواب بیدار
به حق کعبه و عرش الهی ،
یک امشب حرمت فایز نگهدار
+ نوشته شده توسط عبادا... کفیلی در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت
15:34 |